تبليغاتX
... رازيانه

... رازيانه

در بیان بودن.هنر زیستن.جلال اندیشه.




درود.

بسيارم پيش آمده است كه نشاني كتابي را پي جسته اند ، يا حجر كريمه و اسم اعظم را پرسان پرسان خيره مانده اند در چشمهايم!
معرفت اسير ضخامت كتابها نيست....در عرق ريزي بي رحمانه لحظه ها نيست....در نگراني مدام اهل حساب نيست.....در چكاچك دغدغه ها نيست!
معرفت در سكوت مي بالد.....سكوتي كه دايره سماعش را طي كرده باشد....سكوت يك جنگجوي مشاهد.
وقتي آشنايي رخ مي دهد ، از خاكسترش جوجه ققنوس ادراك بر مي خيزد ! راست است...اين ، فرزند خلف آن است.

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق                       اهل نظر معامله با آشـــــــــنا كنند ...

چشمهايتان خجسته.سكوت تان سرشار.

روشن باشيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:58  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

 

کسی اینطرفها کسی را صدا زد؟...کسی دستهایش را به مهمانی نگاه برد؟... کسی دست دارد اصولا؟....دست افشانی می داند؟.....دست کم پایش را می تواند بکوبد بر زمین؟

یک گوشه ای در دنیای کودک ها ، همه چیز به سامان است...موزون.هماهنگ.متوازن.شوریده....پر از شعر،....حتی نا سروده !

و نیز ، حواستان بود؟ یک خلط کوچک: ....دنیای کودک ها گوشه ندارد.گرد گرد است!.....چلاندنی.

روشن باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:9  توسط سالک پیر  | 

 

 

درود.

نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود...

ای دل ریش مرا با لب تو حــــــــــق نمک                       حق نگهــــــدار که من می روم ،الله معک

شمارش از دست رفت...چرتکه منطق به نفس نفس افتاد...در پژواک خجسته باران...

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم                      وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

شور ، فریاد نیست...سکوت زخم است...زیر رو رو می کنی هستی را اگر رویش به زیر باشد...

چرخ بر هم زنم ار غـــــــــیر مرادم گردد                       من نه آنم که زبونی کشــــم از چرخ فلک

حریم امن استتار سالک...کمینگاه شکار پریزاد خیال...یک وجب بالاتر از سلاله ی گیسوان دوست...

چون بر حافظ خویشش نگــــــذاری باری                       ای رقیـــب از بر او یک دو قدم دور ترک

..............

روشن باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:0  توسط سالک پیر  | 

 

 

درود.

قرون وسطای عشق که گذشت ،پروتستانهای محدوده گریز به حرکت در می آیند!....امان از سیلاب خروش...

مرز در عشق می میرد.راست است...اما رهایی ، سهل انگاری نیست. مجید جان!

روشن باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:10  توسط سالک پیر  | 

 

 

درود.

یک مشت نور بر می داری...راه می افتی می روی سر دورترین تپه که از نزدیک نزدیک هم کوتاهترین آنها است...

چه کسی گفته است برای نزدیک تر بودن به ماه باید قد بلند باشی؟...پنجه پا را برای همین آفریده اند!

مشتت را باز می کنی.

با ماه باید یک دله شد...راست است....هیچ اهمیتی هم ندارد که مشت ات کوچک است.

قد کوتاه و تپه دور و پنجه پا و مشت باز...

ماه می خندد...سلام!

روشن باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:40  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

پروراندن چیزی که در جان خویش ، محضا ، مطلقا ، از فرط کمال دارد می ترکد ، مطایبه است!

عشق ورزیدن نیاز به تمرین ندارد.پختگی هم نمی خواهد. در بسیاری از موارد ، حتی ، عزم محسوس هم نمی طلبد...

تنها چیزی که لازم دارد به یاد آوردن است.

روشن باشید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:12  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

گفت زندگی یقه ندارد. گفتم دارد!... وقتی در دنیای یکپارچه ، زنّار بر میان گیسو پیچیده اند! ...

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز     نمی کنی به ترحم ، نطاق سلسله سست

 سهل است.ممتنع است....مزه آب آهن می دهد در وسط یک کویر داغ آغوش گستر!

بکن معامله ای وین دل شکسته بخــــــــر      که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

در این یکپارچه نا مسدود ، نامحدود ، یقه شیرجه می زند تا ژرف ترین فضایی که می تواند ...

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد                       هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز !

این زندگی از بس ماه است مرا کشت!... عزمی چنین ، رزمی چنان را می شاید...

سرشار.شاد....لبریز از حیات.

روشن باشید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:10  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

 

زندگی آنقدر دوست داشتنی است ، که اگر یک بار عاشق اش شده باشی ، محال است دیگر بگذارد برود!یا بگذاری برود! یا بگذارد بروی!!!

یقه ات را ول نمی کند....نه خودش.نه خیال اش.نه به خصوص دستهایش...که دستهای زندگی زیباترین دستهای دنیاست.

شادی ، به نحو مرگباری نزدیک است ! وقتی زندگی ، شخصا توی صورتت لبخند می زند!

ابرهای همه دنیا بارانی...ماه های همه دنیا درشت و گرد...آسمانهای همه دنیا بلورین باد.

 

روشن باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:5  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

خوب....بذار ببینم...اینجا چی داریم؟

یک صلیب کوچک بی تثلیث...از تقاطع نور با چشمهای درشت...

داغ است؟ وحشیانه است؟ می دانم.این نوشته ها صاحب دارد!

اینجا اول اول دنیاست.

................................

روشن باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:5  توسط سالک پیر  | 

 

درود.

ناوال کاستاندا می گوید:

معرفت مثل ذراتی از غبار طلایی شناور به سوی سالک مبارز می آید ، درست از همان غبار که بال های شب پره را پوشانده است.به همین جهت معرفت برای سالک مبارز همچون دوش گرفتن است یا همچون بارانی از ذرات طلایی تیره که بر او می بارد...

(کندری ، مهران - چرخ زمان، شمنان مکزیک کهن، افکار آنان درباره زندگی ، مرگ و جهان - چاپ نخست - تهران ، میترا : ۱۲۶)

روشن باشید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:48  توسط سالک پیر  |